۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

من از دریچه چشمت...

من از دریچه چشمت به آفتاب رسیدم

من از دریچه چشمت به آفتـاب رسیدم
سبد سبد گل خورشید از نگاه تو چیدم
به شوق روی تو از مرز آفــــتاب گذشتم
به بیکرانه ترین کهکشان عشق رسیدم
به سمت روشن اشراق دیده بر تو گشودم.
هـزار قافـــــــــــله نور در طـــــواف تو دیدم.
به زیر طاق دو ابرویت آشیانه گرفتم .
و در حــــریم نگاهت کبوترانه پریدم.
به پیش پـــای تو افکندم از خیال کمندی.
بدین بهانه تو را در کمند خویش کشیدم.
قسم به ناز نـگاهت که در قبیله خوبان.
مثال چشم تو من چشمی ندیدم.
اگر به زلف تو بستم دل شکسته خود را
زهر که غیر تو بود و ز هر چه جز تو بریدم.
تو روشنایی صـــــبحی به روزگار سیاهم.
درون چشم سیاهت نهفته صبح سپیدم.
دلم به وصل تو دارد امید عمر دوباره
مباد آن که شود نا امــید از تو امیدم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر